وبگو | آموزش منوی کشویی با ul li و css


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1102
نویسنده : محمدعلی میرزایی

روز چهارم محرم

 

1- تحریک مردم به جنگ با امام حسین (ع) توسط ابن زیاد (61 قمری)

 

ابن زیاد در کوفه به منبر رفت و معاویه و یزید را ستود و اظهار اسلامیت کرد و مردم را به جنگ با امام حسین (ع) تحریک نمود (61 قمری).



تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1221
نویسنده : محمدعلی میرزایی

روز سوم محرم

 

1- یوسف از چاه نجات یافت

 

یوسف را برادرانش از روی حسد به چاه انداختند ، جبرئیل امین او را گرفته بر روی سنگی نشاند و به دلجویی او پرداخت ، قافله ای از راه رسید بر سر چاه آمدند تا خود و مرکبشان را سیراب نمایند و به سوی مصر حرکت کنند ، مالک که رئیس قافله بود به غلامش دستور داد دلو را برداشته از چاه آب بکشد ، غلام دلو را به ریسمان بست و به چاه انداخت ، یوسف طناب را باز کرد ، غلام طناب را کشید ولی دلو را ندید هراسان نزد مالک رفت و قضیه را نقل نمود ، مالک بر سر چاه آمد صدا زد ای کسی که دلو را باز کردی جنّی یا انسان ؟ یوسف گفت انسانم که دستخوش ظلم شده ام ، مرا از چاه نجات دهید.



تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 525
نویسنده : محمدعلی میرزایی

میلادیه امام حسن مجتبی (ع)

 

خرّم از بوی گلی دامن کوه و چمن است     هر کجا می نگرم رشک بهشت عدن است

بر لب بلبل و گل از لب زهرا سخن است     نیمۀ ماه خدای احد ذوالمنن است



تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 2056
نویسنده : محمدعلی میرزایی

میلادیه امام حسن عسکری

دور گل آمده یا فصل گلاب افشانی است     بلبلان را به چمن زمزمۀ روحانی است

نقش بر هر ورق گل سوَر قرآنی است     آسمان خنده بزن ماه ربیع الثانی است
http://eslamdl.loxblog.com



تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1205
نویسنده : محمدعلی میرزایی

روز دوم محرم

 

1- ورود امام حسین (ع) به کربلا (61 قمری)

 

روز چهارشنبه دوم محرم سال 61 قمری امام حسین (ع) به کربلا رسید اسب از حرکت ایستاد امام بر مرکب دیگر سوارشد ولی حرکت نکرد تا هفت مرکب که هیچکدام حرکت نکردند ، امام (برای فهماندن حاضرین) فرمود این زمین چه نام دارد ؟ عرض شد «غاضریّه ، ماریه ، نینوا ، شاطی الفرات ، کربلا» حضرت آهی از دل براورد و فرمود توقف کنید همین جا مردان ما شهید و خون ما ریخته و حرم ما اسیر می گردد ، قبر ما زیارتگاه می شود ، این است همان نقطه ای که جدّم برای انجام وظیفه به من وعده کرده است.



تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1824
نویسنده : محمدعلی میرزایی

میلاد امیرالمؤمنین حضرت علی (ع)


ره مکه پویم ، به ملک بگویم ، که به کعبه آهنگِ طَرَب نوازد
به زمین مکه سر و رو بساید ، به حریم کعبه دل و جان ببازد



تاریخ : جمعه 25 بهمن 1398
بازدید : 1192
نویسنده : محمدعلی میرزایی

غلام سیاهى را آوردند؛ که به سرقت متّهم بود.
هنگامى که نزد حضرت علی (ع) قرار گرفت ، از او سؤال شد: آیا اتّهام خود را قبول دارى ؟؛ و آیا سرقت کرده اى ؟
غلام اظهار داشت : بلى اى سرورم ! قبول دارم ، حضرت فرمود: مواظب صحبت کردن خود باش و دقّت کن که چه مى گوئى ، آیا واقعا سرقت کرده اى ؟
غلام عرضه داشت : آرى ، من دزد هستم و سرقت کرده ام .
امام علیه السلام غلام را مخاطب قرار داد و فرمود: واى به حال تو، اگر یک بار دیگر اعتراف و اقرار کنى ؛ دستت قطع خواهد شد، باز دقّت کن و مواظب گفتارت باش ، آیا اتّهام را قبول دارى ؟ و آیا سرقت کرده اى ؟
در این مرحله نیز بدون آن که تهدید و زورى باشد، گفت : آرى من سرقت کرده ام ؛ و عذاب دنیا را بر عذاب آخرت مقدّم مى دارم .
در این لحظه حضرت دستور داد که حکم خداوند سبحان را جارى کنند؛ و دست او را قطع نمایند.

چون طبق دستور حضرت ، دست راست غلام را قطع کردند، دست قطع شده خود را در دست چپ گرفت و در حالى که از دستش خون مى ریخت ، بلند شد و رفت ؛ در بین راه شخصى به نام ابن الکوّاء به او برخورد و گفت : چه کسى دستت را قطع کرده است ؟ غلام در پاسخ چنین اظهار داشت : سیّد الوصیّین ، امیر المؤ منین ، حجّت خداوند، شوهر فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، پسر عمو و خلیفه رسول اللّه صلوات اللّه علیه دست مرا قطع نمود.
ابن الکوّاء گفت : اى غلام ! دست تو را قطع کرده است و این همه از او تعریف و تمجید مى کنى و ثناگوى او گشته اى ؟! غلام در حالتى که خون از دستش مى ریخت گفت : چگونه از بیان فضایل مولایم لب ببندم و ثناگوى او نباشم ؛ و حال آن که گوشت و پوست و استخوان من با ولایت و محبّت او آمیخته است ؛ و دست مرا به حکم خدا و قرآن قطع کرده است .
وقتى این جریان را براى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام مطرح کردند، به فرزند خود حضرت مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: بلند شو و برو آن غلام را پیدا کن و همراه خود بیاور.
پس امام مجتبى علیه السلام طبق دستور پدر حرکت نمود و غلام را پیدا کرده و نزد آن حضرت آورد؛ و حضرت به او فرمود: دست تو را قطع کرده ام و از من تعریف و تمجید مى کنى ؟!
غلام عرضه داشت : بلى ، چون گوشت ، پوست و استخوانم به عشق ولایت و محبّت شما آمیخته است ؛ مى دانم که دست مرا طبق فرمان خداوند متعال قطع کرده اى تا از عذاب و عقاب الهى در آخرت در امان باشم .
حضرت با شنیدن سخنان غلام ، به او فرمود: دستت را بیاور؛ و چون دست قطع شده او را گرفت ، آن را با پارچه اى پوشاند و دو رکعت نماز خواند؛ و سپس اظهار نمود: آمّین ، بعد از آن ، دست قطع شده را برگرفت و در محلّ اصلى آن قرار داد و فرمود: اى رگ ها! همانند قبل به یکدیگر متّصل شوید و به هم بپیوندید.
پس از آن ، دست غلام خوب شد؛ و دیگر اثرى از قطع و جراحت در آن نبود؛ و غلام شکر و سپاس خداوند متعال را بجاى آورد و دست و پاى امام علیه السلام را مى بوسید و مى گفت : پدر و مادرم فداى شما باد که وارث علوم پیامبران الهى هستید.

  http://eslamdl.loxblog.com

فضائل ابن شاذان : ص 370 ، ح 213

خرائج راوندى : ج 2 ، ص 561



تاریخ : جمعه 25 بهمن 1398
بازدید : 1177
نویسنده : محمدعلی میرزایی

حضرت علی بن موسی الرّضا (ع) به نقل از پدران بزرگوارش (علیهم السلام) حکایت میفرماید:
روزی امیرالمؤ منین علی (ع) فرمود: زمانی که در کنار پیامبر اسلام (ص) ، به همراه دیگر اصحاب مشغول کندن خندق بودیم ، فاطمه زهراء (س) بر ما وارد شد و قطعه نانی را که همراهش بود، تقدیم پدرش پیامبر خدا کرد.
پیغمبر خدا (ص) خطاب به دخترش کرد و فرمود: این نان را از کجا آورده ای ؟
فاطمه زهراء (س) اظهار داشت : مقداری نان پخته ام ، یک قرص نان را سهم حسن و حسین کنار گذاشتم و این مقدار را هم برای شما آورده ام .
رسول خدا (ص) فرمود: ای فاطمه ! این اوّلین طعامی است که پس از سه روز داخل شکم پدرت می شود.

  http://eslamdl.loxblog.com

  بحارالا نوار ، ج 16، ص 225 به نقل از صحیفة الرّضا (ع)



تاریخ : جمعه 25 بهمن 1398
بازدید : 1224
نویسنده : محمدعلی میرزایی

حضرت على (ع) مى فرماید: با جمعى از اصحاب در محضر رسول خدا (ع) نشسته بودیم ، پیامبر(ص) به ما رو کرد و فرمود: به من خبر دهید که براى زن چه چیز خوب است و خیر و سعادت او در چیست ؟

همه ما از پاسخ به این سئوال ، درمانده شدیم ، تا اینکه متفرّق گشتیم ، و به خانه آمدم و به حضرت زهرا (س) گفتم : پیامبر (ص) چنین سؤالى از ما نموده و ما از پاسخ به این سئوال درماندیم .

حضرت فاطمه (س) فرمود: من پاسخ این سئوال را مى دانم .خَیْرٌ لِلنّساءِ اَنْ لا یَرینَ الرِّجالَ وَ لا یَراهُنَّ الرِّجال

بهترین دستور براى زنان آن است که نه آنها مردان نامحرم را بنگرند و نه مردان نامحرم آنها را ببینند.

به محضر مقدس رسول خدا (ص) بازگشتم و عرض کردم : سئوالى که فرمودید: که چه چیز براى زنان بهتر است ، براى آن بهترین چیز آن است که نه مردان نامحرم آنها را بنگرند و نه آنها مردان نامحرم را ببینند.

پیغمبر اسلام (ص) فرمود: تو وقتى که نزد من بودى ، پاسخ به این سئوال را نتوانستى بدهى ، چه کسى این پاسخ را به تو آموخت؟ عرض کردم : حضرت فاطمه (س) به من آموخت.

پیغمبر (ص) خوشحال شد و فرمود اِنَّ فاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنّى؛ فاطمه (س) پاره تن من است .

  http://eslamdl.loxblog.com

علامه مجلسی، بحارالا نوار، ج 43 ، ص 54



تاریخ : جمعه 25 بهمن 1398
بازدید : 1262
نویسنده : محمدعلی میرزایی

به متوکل گزارش دادند که در منزل امام هادی(ع) ادوات جنگی و نامه‌هایی از شیعیانش به او وجود دارد. او دستور داد تا عده‌ای از سربازان و مأموران غافلگیرانه به منزل امام حمله برند. دستور اجرا شد و وقتی وارد خانه شدند، او را تنها، در اتاقی که کف آن از شن و ماسه بود یافتند، در حالی که در را بر روی خود بسته، لباسی پشمینه بر تن کرده، روپوشی بر سر انداخته و آیاتی از قرآن را زمزمه می‌کرد. امام را در همان حال پیش متوکل آوردند.

وقتی امام به مجلس متوکل وارد شد، او کاسه شرابی در دست داشت؛ متوکل آن حضرت را در کنار خود جای داد و پیاله‌ای به طرف او گرفت و گفت: بنوش. امام عذر خواست و فرمود: گوشت و خون من به شراب آلوده نشده است. آنگاه متوکل از حضرت خواست برایش شعری بخواند که او را به وجد و نشاط آورد. امام فرمود: کمتر شعر می‌خوانم. اما متوکل اصرار ورزید و آن حضرت اشعاری خواند که ترجمه آن بدین مضمون است:

بر قله کوهها به سر می‌بردند و مردان نیرومند حراست آنها می‌کردند، اما قله‌ها کاری برای آنها نساخت. از پس عزت از پناهگاه‌های خود برون آورده شدند و در حفره‌ها جایشان دادند و چه فرود آمدن بدی بود. از پس آنکه در گور شدند، یکی بر آنها بانگ زد که تختها و تاجها و زیورها کجا رفت؟ چهره‌هائی که به نعمت خو کرده بود و پرده‌ها جلو آن آویخته می‌شد چه شد؟ و قبر به سخن آمد و گفت: کرمها بر این چهره‌ها کشاکش می‌کنند. روزگاری دراز بخوردند و بپوشیدند و از پس خوراکی طولانی خورده شدند. مدتها خانه‌ها ساختند تا در آنجا محفوظ مانند و از خانه‌ها و کسان خویش دور شدند و برفتند، مدتها مال اندوختند و ذخیره کردند و برای دشمنان گذاشتند و برفتند. منزلهایشان خالی ماند و ساکنانش به گور سفر کردند.

  http://eslamdl.loxblog.com

مُرُوجُ الذَّهَب ومعادن الجَوهر، ج۴، ص۱۱



با نظرات خود، ما را در پیشرفت وبلاگ یاری کنید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران