وبگو | آموزش منوی کشویی با ul li و css


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1109
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

روز ششم محرم

 

1- شهادت حضرت یحیی پیامبر (ع)

 

پادشاه بنی اسرائیل «هردوش» یا «هرودیس» زنی داشت که که جالب توجه نبود ، زن برای نگهداری مقام خود در دربار به هرودیس پیشنهاد کرد که دختری دارم در اختیار تو می گذارم ، شاه از روحانی عصر یعنی حضرت یحیی سؤال کرد ، حضرت فرمود از خدا بترس که ازدواج با دختر زن حرام است ، شاه ناراحت شد و یحیی را به زندان انداخت ، زن هردوش کینه از یحیی در دل گرفت و وقتی که دخترش را آرایش کرده و می خواست به دست شاه دهد گفت: دخترم! مهریه تو سرِ یحیی است ، در موقع حساس از شاه قتل او را بخواه ، دختر طبق سفارش مادر عمل نمود و در وقت مناسب شاه را وادار به قتل یحیی نمود ، شاه هم شخص ظالمی را فرستاد به زندان که سر مبارک حضرت یحیی را در طشت از بدن جدا نمود ، بعضی نوشته اند از محراب عبادت او را کشید و در میان طشت سرش را برید و سر را در طشت به پیش شاه آورد.


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1133
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

روز پنجم محرم

 

1- عبور حضرت موسی از دریا

 

موسی (ع) از طرف خداوند متعال مأمور شد بنی اسرائیل را با خود برداشته و بسوی فلسطین رود تا از ظلم و تعدی فرعونیان نجات یابند.


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1118
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

روز چهارم محرم

 

1- تحریک مردم به جنگ با امام حسین (ع) توسط ابن زیاد (61 قمری)

 

ابن زیاد در کوفه به منبر رفت و معاویه و یزید را ستود و اظهار اسلامیت کرد و مردم را به جنگ با امام حسین (ع) تحریک نمود (61 قمری).


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1239
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

روز سوم محرم

 

1- یوسف از چاه نجات یافت

 

یوسف را برادرانش از روی حسد به چاه انداختند ، جبرئیل امین او را گرفته بر روی سنگی نشاند و به دلجویی او پرداخت ، قافله ای از راه رسید بر سر چاه آمدند تا خود و مرکبشان را سیراب نمایند و به سوی مصر حرکت کنند ، مالک که رئیس قافله بود به غلامش دستور داد دلو را برداشته از چاه آب بکشد ، غلام دلو را به ریسمان بست و به چاه انداخت ، یوسف طناب را باز کرد ، غلام طناب را کشید ولی دلو را ندید هراسان نزد مالک رفت و قضیه را نقل نمود ، مالک بر سر چاه آمد صدا زد ای کسی که دلو را باز کردی جنّی یا انسان ؟ یوسف گفت انسانم که دستخوش ظلم شده ام ، مرا از چاه نجات دهید.


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 541
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

میلادیه امام حسن مجتبی (ع)

 

خرّم از بوی گلی دامن کوه و چمن است     هر کجا می نگرم رشک بهشت عدن است

بر لب بلبل و گل از لب زهرا سخن است     نیمۀ ماه خدای احد ذوالمنن است


با نظراتتون ما رو در پیشرفت وبلاگ، یاری کنید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید