وبگو | آموزش منوی کشویی با ul li و css


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 2069
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

میلادیه امام حسن عسکری

دور گل آمده یا فصل گلاب افشانی است     بلبلان را به چمن زمزمۀ روحانی است

نقش بر هر ورق گل سوَر قرآنی است     آسمان خنده بزن ماه ربیع الثانی است
http://eslamdl.loxblog.com


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1222
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

روز دوم محرم

 

1- ورود امام حسین (ع) به کربلا (61 قمری)

 

روز چهارشنبه دوم محرم سال 61 قمری امام حسین (ع) به کربلا رسید اسب از حرکت ایستاد امام بر مرکب دیگر سوارشد ولی حرکت نکرد تا هفت مرکب که هیچکدام حرکت نکردند ، امام (برای فهماندن حاضرین) فرمود این زمین چه نام دارد ؟ عرض شد «غاضریّه ، ماریه ، نینوا ، شاطی الفرات ، کربلا» حضرت آهی از دل براورد و فرمود توقف کنید همین جا مردان ما شهید و خون ما ریخته و حرم ما اسیر می گردد ، قبر ما زیارتگاه می شود ، این است همان نقطه ای که جدّم برای انجام وظیفه به من وعده کرده است.


تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398
بازدید : 1838
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

میلاد امیرالمؤمنین حضرت علی (ع)


ره مکه پویم ، به ملک بگویم ، که به کعبه آهنگِ طَرَب نوازد
به زمین مکه سر و رو بساید ، به حریم کعبه دل و جان ببازد


تاریخ : جمعه 25 بهمن 1398
بازدید : 1221
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

غلام سیاهى را آوردند؛ که به سرقت متّهم بود.
هنگامى که نزد حضرت علی (ع) قرار گرفت ، از او سؤال شد: آیا اتّهام خود را قبول دارى ؟؛ و آیا سرقت کرده اى ؟
غلام اظهار داشت : بلى اى سرورم ! قبول دارم ، حضرت فرمود: مواظب صحبت کردن خود باش و دقّت کن که چه مى گوئى ، آیا واقعا سرقت کرده اى ؟
غلام عرضه داشت : آرى ، من دزد هستم و سرقت کرده ام .
امام علیه السلام غلام را مخاطب قرار داد و فرمود: واى به حال تو، اگر یک بار دیگر اعتراف و اقرار کنى ؛ دستت قطع خواهد شد، باز دقّت کن و مواظب گفتارت باش ، آیا اتّهام را قبول دارى ؟ و آیا سرقت کرده اى ؟
در این مرحله نیز بدون آن که تهدید و زورى باشد، گفت : آرى من سرقت کرده ام ؛ و عذاب دنیا را بر عذاب آخرت مقدّم مى دارم .
در این لحظه حضرت دستور داد که حکم خداوند سبحان را جارى کنند؛ و دست او را قطع نمایند.

چون طبق دستور حضرت ، دست راست غلام را قطع کردند، دست قطع شده خود را در دست چپ گرفت و در حالى که از دستش خون مى ریخت ، بلند شد و رفت ؛ در بین راه شخصى به نام ابن الکوّاء به او برخورد و گفت : چه کسى دستت را قطع کرده است ؟ غلام در پاسخ چنین اظهار داشت : سیّد الوصیّین ، امیر المؤ منین ، حجّت خداوند، شوهر فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، پسر عمو و خلیفه رسول اللّه صلوات اللّه علیه دست مرا قطع نمود.
ابن الکوّاء گفت : اى غلام ! دست تو را قطع کرده است و این همه از او تعریف و تمجید مى کنى و ثناگوى او گشته اى ؟! غلام در حالتى که خون از دستش مى ریخت گفت : چگونه از بیان فضایل مولایم لب ببندم و ثناگوى او نباشم ؛ و حال آن که گوشت و پوست و استخوان من با ولایت و محبّت او آمیخته است ؛ و دست مرا به حکم خدا و قرآن قطع کرده است .
وقتى این جریان را براى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام مطرح کردند، به فرزند خود حضرت مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: بلند شو و برو آن غلام را پیدا کن و همراه خود بیاور.
پس امام مجتبى علیه السلام طبق دستور پدر حرکت نمود و غلام را پیدا کرده و نزد آن حضرت آورد؛ و حضرت به او فرمود: دست تو را قطع کرده ام و از من تعریف و تمجید مى کنى ؟!
غلام عرضه داشت : بلى ، چون گوشت ، پوست و استخوانم به عشق ولایت و محبّت شما آمیخته است ؛ مى دانم که دست مرا طبق فرمان خداوند متعال قطع کرده اى تا از عذاب و عقاب الهى در آخرت در امان باشم .
حضرت با شنیدن سخنان غلام ، به او فرمود: دستت را بیاور؛ و چون دست قطع شده او را گرفت ، آن را با پارچه اى پوشاند و دو رکعت نماز خواند؛ و سپس اظهار نمود: آمّین ، بعد از آن ، دست قطع شده را برگرفت و در محلّ اصلى آن قرار داد و فرمود: اى رگ ها! همانند قبل به یکدیگر متّصل شوید و به هم بپیوندید.
پس از آن ، دست غلام خوب شد؛ و دیگر اثرى از قطع و جراحت در آن نبود؛ و غلام شکر و سپاس خداوند متعال را بجاى آورد و دست و پاى امام علیه السلام را مى بوسید و مى گفت : پدر و مادرم فداى شما باد که وارث علوم پیامبران الهى هستید.

  http://eslamdl.loxblog.com

فضائل ابن شاذان : ص 370 ، ح 213

خرائج راوندى : ج 2 ، ص 561


تاریخ : جمعه 25 بهمن 1398
بازدید : 1193
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

حضرت علی بن موسی الرّضا (ع) به نقل از پدران بزرگوارش (علیهم السلام) حکایت میفرماید:
روزی امیرالمؤ منین علی (ع) فرمود: زمانی که در کنار پیامبر اسلام (ص) ، به همراه دیگر اصحاب مشغول کندن خندق بودیم ، فاطمه زهراء (س) بر ما وارد شد و قطعه نانی را که همراهش بود، تقدیم پدرش پیامبر خدا کرد.
پیغمبر خدا (ص) خطاب به دخترش کرد و فرمود: این نان را از کجا آورده ای ؟
فاطمه زهراء (س) اظهار داشت : مقداری نان پخته ام ، یک قرص نان را سهم حسن و حسین کنار گذاشتم و این مقدار را هم برای شما آورده ام .
رسول خدا (ص) فرمود: ای فاطمه ! این اوّلین طعامی است که پس از سه روز داخل شکم پدرت می شود.

  http://eslamdl.loxblog.com

  بحارالا نوار ، ج 16، ص 225 به نقل از صحیفة الرّضا (ع)


با نظراتتون ما رو در پیشرفت وبلاگ، یاری کنید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید