وبگو | آموزش منوی کشویی با ul li و css


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1398
بازدید : 1182
نویسنده : محمدعلی میرزایی
    1         2         3         4         5

روز نهم محرم (تاسوعا)

 

1- آوردن امان نامه برای فرزندان ام البنین توسط شمر (61 قمری)

 

عصر روز نهم شمر بن ذی الجوشن کلابی نزدیک لشکر امام (ع) آمد و صدا زد کجا هستند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس (این چهار نفر فرزندان ام البنین بودند که او هم از قبیله بنی کلاب بود و شمر هم از همان قبیله بود از این جهت گفت فرزند خواهر من) ، امام فرمود جواب او را بدهید اگرچه فاسق است. آن عزیزان نزد شمر آمدند فرمودند کارت چیست؟ گفت ای فرزندان خواهرم شما در امان هستید از اطراف حسین کناره گیرید و سر در اطاعت یزید در آورید ، حضرت عباس فریاد زد: بریده باد دستهای تو و لعنت بر امانی که تو آوردی ، امر می کنی دست از مولای خود برداریم و به اطاعت ملعونان در آئیم ، ما را امان می دهی و پسر رسول خدا را امان نیست ، شمر غضبناک شد و به لشکرگاه برگشت.


روز نهم محرم (تاسوعا)

 

1- آوردن امان نامه برای فرزندان ام البنین توسط شمر (61 قمری)

 

عصر روز نهم شمر بن ذی الجوشن کلابی نزدیک لشکر امام (ع) آمد و صدا زد کجا هستند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس (این چهار نفر فرزندان ام البنین بودند که او هم از قبیله بنی کلاب بود و شمر هم از همان قبیله بود از این جهت گفت فرزند خواهر من) ، امام فرمود جواب او را بدهید اگرچه فاسق است. آن عزیزان نزد شمر آمدند فرمودند کارت چیست؟ گفت ای فرزندان خواهرم شما در امان هستید از اطراف حسین کناره گیرید و سر در اطاعت یزید در آورید ، حضرت عباس فریاد زد: بریده باد دستهای تو و لعنت بر امانی که تو آوردی ، امر می کنی دست از مولای خود برداریم و به اطاعت ملعونان در آئیم ، ما را امان می دهی و پسر رسول خدا را امان نیست ، شمر غضبناک شد و به لشکرگاه برگشت.

 http://eslamdl.loxblog.com

2- لشکر عمر بن سعد بسوی خیام روی آوردند (61 قمری)

 

بعد از رجوع شمر ، عمر بن سعد لشکر خویش را صدا زد: یا خیل الله! إرکبی و بالجنّة ابشری (ای لشکر خدا! سوار شوید و بسوی بهشت رفتن شاد شوید).

 

لشکر رو به خیام آوردند و امام (ع) در پیش خیمه سر به زانوی اندوه گذاشته و بخواب سبک رفته بود ، جناب عباس خدمت امام آمد و عرض کرد: برادر! لشکر رو به شما آورده ، امام فرمود عباس! جانم فدای تو باد ، بپرس چه شده که رو به ما آورده اند ، عباس با 20 سواره به سوی لشکر آمد و مراد ایشان را پرسید ، گفتند از امیر حکم آمده که به او بیعت کنید وگرنه با شما قتال کنیم ، حضرت عباس فرمود کلام شما را به امام برسانم و برگردم ، امام به عباس فرمود امشب را از آنها مهلت بگیر تا قدری نماز و دعا و استغفار کنیم ، حضرت عباس آمد و در مقابل لشکر ایستاد و موعظه نمود و آن شب را مهلت خواست ، لشکر عمر بن سعد به جای خود بازگشتند و این قضیه در عصر روز نهم اتفاق افتاد.


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


با نظراتتون ما رو در پیشرفت وبلاگ، یاری کنید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید